تبليغاتX
دهکده ی عشق

بمیرد روزگار با خاطراتش !!!

یه روزی یه پسری میخواست زن بگیره

توی فکر بودکه چه کسی رو انتخاب کنه

روزی توی مسیری که میرفت از خونه به دانشگاه

دختری رو دید که زیبا و .. و تقریبا چیزی بود که اون پسر مد نظرش داشت

میخواست بره و حرف بزنه ،چون دختر تیپ آزادی پوشیده بودپف پسر روش نشد.

ولی تعقیبش کرد و خونشون رو یاد گرفت و بعد از چند روز (15 روز) ، که توی این روزا هم دختر خانم رو می پایید.

روزی به مادرش میگه و از مادرش میخواد که به خواستگاری این دختر برن

مادر با کمی مخالفت در آخر قبول میکنه

میرن درخونه ی اون دختر خانم،مادرش در رو باز میکنه و بعد از مطلع شدن از جریان این دیدار

دعوت میکنه که بیان داخل خونه

مادر دختر می پرسه تحقیق کردین؟ مطمئن هستین از خانواده ی ما؟

و پسره سریع ولی با سنگینی خاصی میگه بله من همه چیز رو میدونم

پدر دختر سر کار بود، ولی مادر که با پدر هماهنگ کرده بود، اجازه داد هر دو برن و توی یکی از اتاق ها با هم حرف بزنن

هر دو از مادراشون اجازه میگیرن و توی یکی از اتاق ها مشغول حرف زدن میشن.

میشینن و سلام و آشنایی اولیه

دختر زود می پره وسط حرف پسره و میگه تو منو نمیشناسی

چطور میخوای با من ازدواج کنی؟

پسر: تاحدودی میشناسم، و میخوام الان بیشتر آشنا بشم

دختر: میدونی من 3تا دوست پسر دارم؟!

پسر: نه! نمی دونستم . حالا چی کار میکنی؟

دختر: میتونی صبر کنی تا من اینها رو جواب کنم و بعد با هم ازدواج کنیم؟!

پسر: باشه. پس من کی بیام؟

دختر:1 سال دیگه.

پسر:باشه من یک سال دیگه میام که قرار و مدار و بگذاریم.

بعد از چندماه پسر روحیه ضعیف میشه و به مادرش میگه که براش کسی رو بگیره.

پسر با اون دختری که مادرش انتخاب کرده عقد میکنن.

یک سال میگذره و پسر می ره برای دختره،بهش میگه چی شد؟ جوابشونکردی؟!

دختر: آره ولی یکی رو تونستم جواب کنم، من به اون دو نفر علاقه ی زیادی دارم. برو یک سال دیگه بیا.

پسره میره و چندماه بعد مراسم عروسی با نامزدش برگزار میشه و ازدواج میکنن.

یک سال بعد پسر میره در خونه ی دختره و ازش میپرسه چی شد؟!

دختره گفت به زور تونستم یکی دیگه رو جواب کنم و نفر سوم رو نتونستم. برو سالی دیگه بیا.

پسر میره و چند ماه بعد از همسرش بچه دار میشه.

یک سال بعد میره سراغ دختره  و باز هم میپرسه چی شد؟

دختر:هر کاری می کنم نمی تونم از این یکی دل بکنم...

میخوای آدرس و مشخصات  اون پسر رو بدم تو برو باهاش حرف بزن و بگو من خیلی دوستش داشتم ولی دیگه نمیتونم باهاش باشم.

پسر قبول میکنه ولی دختره وقتی آدرس و مشخصات آخرین پسر رو

رو توی یک کاغذ نوشت پیچید و ازش خواست تا شب که قراره بره در خونه ی اون شخص نباید کاغذ رو باز کنه.

پسر قبول کرد. شب شد. موقع قرار بود. پسر آماده شده بود که بره و اون پسر خوشبختی که دختره این همه دوسش داشت رو ببینه و آشنا بشه و ...

وقتی کاغذ رو باز میکنه !

می بینه آدرس خود پسره توی اون نوشته شده .

و در آخر نوشته :

دیدی نموندی ...

نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 15:17 توسط آرش و مهدی |

دیروز شیطان را دیدم.در حوالی میدان،بساطش را پهن کرده بود؛
فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند،هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر میخواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاه طلبی وقدرت  .هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد.
بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را ، بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگیشان را 
شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را بهم می زد، دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند،موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم، نه قیل وقال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد،می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند .
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت :البته تو با اینها فرق می کنی. تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می خورند .
از شیطان بدم می آمد،حرفهایش اما شیرین بود.گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت وگفت .
ساعتها کنار بساطش نشستم.تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لابه لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یکبار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یکبار هم او فریب بخورد
 به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم.توی آن اما جز غرور چیزی نبود.
جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.فریب خورده بودم .
دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود.فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام.
تمام راه را دویدم،تمام راه لعنتش کردم،تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم،عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم وقلبم را پس بگیرم .
به میدان رسیدم.شیطان اما نبود...
آن وقت نشستم و های های گریه کردم،از ته دل ... اشکهایم که تمام شد،بلند شدم بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم، که صدایی شنیدم....
صدای قلبم را پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم .


به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود  ...

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 2:34 توسط آرش و مهدی |

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند

قاب عکس توست اما شیشه ی عمر من است

بوسه بر مویت زنم ترسم که تارش بشکند

تار موی توست اما ریشه ی عمر من است

تقدیم به دنیا عزیزم که حاضرم زندگیمو فداش کنم

بی بهانه    دوستت دارم

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 18:5 توسط آرش و مهدی |

نرو

ناباورانه قدم هاشو نظاره مي کردم که آروم آروم ازم دور و دورتر مي شد ..
دلم مي ‏خواست فرياد بزنم:‌ نـــــــــــــــــــرو .....
دلش مي خواست فرياد بزنم : بمــــــــــــــــــــــون ‏‏.....
ولي بغض راه گلومو بسته بود و مجال نمي داد ، با چشمام فرياد کشيدم :‌بمـــــون ...
اما ‏افسوس که هيچ وقت به پشت سرش نگاه نکرد تا فرياد چشمامو بشنوه

 دنیای عزیز همیشه دوستت دارم

کاش می دونستم عاقبت دوستی مون چی میشه

نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 18:46 توسط آرش و مهدی |

خدا جون ...

خدا جون ميشه تو امشب منو تو بغل بگيري؟

بگي آروم توي گوشم ديگه وقتشه بميري

خدا جون ميگن تو خوبي ، مثل مادرا مي موني

اگه راست ميگن ببينم عشق من کجاست ميدوني؟

خدا جون ميشه يه کاري بکني به خاطر من؟

من مي خوام که زود بميرم آخه سخته زنده موندن

من که تقصيري نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟

خدا جون تو تنها هستي ميدوني تنهايي سخته

زنده بودن يا مردن من واسه اون فرقي نداره

اون مي خواد که من نباشم، باشه ،اشکالي نداره

خدا جون مي خوام بميرم تا بشم هميشه راحت

ولي عمر اون زياد شه حتي واسه يه ساعت

خدا جون ميشه تو امشب منو تو بغل بگيري؟

بگي آروم توي گوشم ديگه وقتشه بميري

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 12:51 توسط آرش و مهدی |

 

انتظار واژه ی غریبی است ...

واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.

که چه سخت است انتظار

هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!

خواهم ماند تنها در انتظار تو

چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟

شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...

می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...

گریان نمی مانم، خندانم!

برای ورودت ای عشق.

وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...

نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار

وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...

و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...

تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...

میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!

به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی ...

نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 23:1 توسط آرش و مهدی |

بی تو، مهتاب‌ شبی ، باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم 

در نهانخانه جانم ، گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید : 

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم 

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه، محو تماشای نگاهت 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ 

یادم آید ،  تو به من گفتی : از این عشق حذر کن

لحظه ‌ای چند بر این آب نظر کن ،

آب ، آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،

باش فردا ، که دلت با دگران است !

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن  

با تو گفتم :‌ حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

نتوانم  

روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم  

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم  نرمیدم  

رفت در ظلمت غم  آن شب و شبهای دگر هم 

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم 

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 22:57 توسط آرش و مهدی |

 

من نباشم كي تو رؤيا موهاتو ناز مي كنه؟                 

          

     كي با بالاي شكسته با تو پرواز مي كنه ؟

 

                               راست بگو من كه نباشم اخماي پيشو نيتو ؟                         

                                                           

              كي مياد با حو صله دونه دونه باز مي كنه؟

 

                    من نباشم كي مي شينه تا سحر بالاي سرت؟          

                                                                      

                            كي مياد برداره اشك و از چشماي ترت؟

 

                                     من نباشم كي مياد ناز نگاهتو بخره ؟                      

                                  

                                             كي مياد دنبال تو تورو تا خورشيد مي بره؟

                                   

                                                          من نباشم كي بهت مي گه بازم عاشقتم ؟                     

                          

                                          اگه حتي دلمو بشكنه و برنجونه!!

نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 18:24 توسط آرش و مهدی |

عشق يعنی مستی و ديوانگی
                                    عشق يعنی با جهان بيگانگی
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
                                    عشق يعنی سجده ها با چشم تر
عشق يعنی سر به دار آويختن
                                    عشق يعنی اشک حسرت ريختن
عشق يعنی در جهان رسوا شدن
                                    عشق يعنی مست و بی پروا شدن
 
 
عشق يعنی سوختن يا ساختن
                                    عشق يعنی زندگی را باختن
عشق يعنی انتظار و انتظار
                                    عشق يعنی هرچه بينی عکس يار
عشق يعنی ديده بر در دوختن
                                    عشق يعنی در فراقش سوختن
عشق يعنی لحظه های التهاب
                                    عشق يعنی لحظه های ناب ناب
نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 18:22 توسط آرش و مهدی |